|
|
|
*
*
*
*
This free script provided by
JavaScript
Kit
roger waters
behzad.m

برای ساناز
ای اختر بزرگ اگر نبودند کسانی را که روشنایی ات را بر آنان فرو بریزی خوشبختی تو چه معنایی داشت. ولی بامدادان چشم به راه بر امدنت بودیم تا مگر از فیض فروغت بهره جوییم و به جبران آن تو را سپاس گوییم. بزرگی انسان بر این حقیقت استوار است که او گذرگاه است نه مقصود . و حسن خوبی ایش آن است که او راه است و افق یک غروب.
کسی را دوست می دارم که جان بخش است و چشم داشت پاداشی ندارد و هیچ نمی شناسد و هخمواره می بخشاید و به بقای خود نمی اندیشد.
کسی را دوست دارم که که با نکوهش پروردگارشان به او عشق می ورزندو باید که با خشم پروردگارشان فنا شوند.
کسی را دوست دارم که دل و خردش را آزاد بگذارد تا سرش به منزله درون دلش گردد. آری این دل است که او را به زوال می کشاند .
متاسفم برای خودم که نتوانستم آنی باشم، که با تو باشم. تا آخر عمر به یادتم. تو این 3 سال به قرآن عذاب کشیدم به خاطر دلم. جمله ای برای گفتن راز عشقم ندارم کاش درکم می کردی .
The wall
محدوديت !! ديوار
برای المیرا
اینجا جزیره ی گورها، جزیره ی خاموشی و آرامش است پیکره ی مرده ی جوانی ام نیز اینجا غنوده اند. به آنجا دسته ای از گلهای همیشه بهاری را خواهم برد.با خود چنین گفتم و مصمم شدم که دل به دریا زنم و بگذرم.
ای اشباح رویاهای جوانی ام ، آه ای لحظه های عاشقی ، ای خدای لحظه های زندگی ، چه زود گذشتید و اینک خاطره ای شده اید برای من مانند محبوبان خفته در گور .
ای محبوبترین مردگان ؛ از شما نفخه هایی خوش بر من می وزد و چه دلگشایند و چه نیک قطره های اشک را از پلکهایم فرو می چکانند، آن نفخه ها.
هنوز من تنها را دولتمندترین می یابی و مورد غبطه بسیار . چرا که ای خاطره ها روزی از آن من بوده اید و من هنوز از آن شما. به من بگویید از چه روی آن سیبهای سرخ را از شاخه ها فرو افتادند ؟
ای روزگار جوانی ؛ من هنوز میراث بر عشقی ام که در من نهاده ای . دردا ای روزگاران جادویی روا بود که زهر تلخ جدایی بر کامم فرو نریزد. به من و شوقم نزدیک آمدید. اما نه همچون مرغان بیمناک ببلکه مانند عقابی استوار دل .
آری ای لحظه های جوانی شما نیز همچون من برای وفاداری و عشق به جاودانگی آفریده شده بودید من که شما را لحظه های خدایی گفته ام ؛
جفاکاران چگونه توانم نامید
پس از این بی وفایی کسی بازخواستمان نتواند کرد. دشمنانم باید به گفته هایم گوش بسپرند:
( کشتن کمترین جنایت شما در حق من است . شما چیزی را از من ستاندید که توان باز پس گرفتن اش را ندارم. حتی اندکی از آنرا.)
ای دشمنانم این است سخن من با شما :
(شما آرزوهای جوانی ام را سرزدید. و آری معجزه هایم را . همبازی روزهای جوانی ام را عشقم را اندیشه ی شادم را .)
اینک به یادش گلدسته ای را اینجا می گذارم و برای شما نفرینی را.
فریدریش ویلهم نیچه


